X
تبلیغات
چهره بلاگ

داستان جنسی از نظر اسلام.عشقایه عجیبو غریب

سلام به همه ی دوستان دلشکسته

ماجراهای من و دختر همسایه

* اه اه اه. لعنت به این سپاهان که اینقدر حرص منو در آورد. این بازیکنه که اسمش کریمی بود و سه تا گل زدا؟! اگه دیروز در حوالی من بود مطمئنا می کشتمش :دی

* حدودا ۳۵ ساله به نظر می رسید ظاهرشم خوب بود. تو مترو و توی اون شلوغی واگن خانومها به سختی وایستاده بود و محکم عصاشو چسبیده بود.  وقتی جام رو بهش دادم شروع کرد به درددل و اتفاقا با هم دوست شدیم. اینکه به صورت مادرزادی یه پاش مشکل داشته و از اول از عصا استفاده کرده. ولی با اینحال فوق لیسانس اقتصاد از دانشگاه تهران گرفته و الانم توی یه شرکت خصوصی کار می کنه.
می گفت که توی زندگی به همه آرزوهاش رسیده جز یکی که از همه مهمتر هست. و اون آرزوش هم مثل اکثر دخترها بود. اینکه دلش می خواست ازدواج کنه و خوشبخت بشه ولی تا به حال حتی یه خواستگار هم نداشته و این باعث شده همیشه این تنهایی همراش باشه و بترسه از اینکه هیچ وقت نتونه ازدواج کنه. خانواده اش حمایتش می کردن اما اون به قول خودش تنهایی از نوعی دیگر داره… نمی‌دونم چرا دلم براش سوخت… نه اینکه از روی ترحم باشه ها. برای بیشتر ماها که منظورم دخترای مسلمان هست ازدواج تنها راه برای فرار از اون نوع تنهایی هست چرا که مطمئنا اونهم از اون جمله دخترا هست که اهل روابط غیر اخلاقی و دوست پسر بازی و این برنامه‌ها نیست. حقیقتش از وقتی که اینو گفته همه مشکلات و آرزوهای خودمو فراموش کردم و از صمیم قلب براش آرزوی خوشبختی می کنم…

* ماجراهای من و دختر همسایه
جدای از همه تفاوتهایی که توی متن یک ایرانی در آمریکا هست بین دو نسل یه تفاوت مهم دیگه هم هست و اونهم زودتر چشم و گوش باز شدن نسل چهارم هست. منظورم نسل بچه های راهنمایی و ابتدایی. آقا ما یه دختر همسایه داریم که دوم راهنمایی هست. اگه بدونین این بشر چقدر شیطون بلاست و یه خورده البته منحرف! البته درجه اش رو نمیدونم چون زیاد باهاش ارتباط ندارم.
چند روز پیش برگشت به باباش گفت که من میخوام برم با زهرا خانوم توی پارک درس بخونم (!!!) البته من داشتم برای پیاده روی می رفتم بیرون و اصلا نمی خواستم برم پارک! به هر طریقی خودش رو به من چسبوند و راه افتاد. باید لباس پوشیدنش رو می دیدین! اونهم یه دختر راهنمایی که همه انتظار دارن لابد لباس مدرسه بپوشه نه اینکه اونطوری جیغ و تنگ و کوتاه و از اون بدتر آرایشش!!! چون قشنگ وایستاد که باباش بره بیرون و بعدش یه سایه آبی اکلیل دار و رژ لب ارغوانی پررنگ! اولش سعی کردم یه خورده غیر مستقیم ارشادش کنم که این چیزا واسه تو زوده و این حرفا که دیدم گوشش بدهکار نیست.
حالا بگذریم من یه خورده واسه خودم روضه خوندم (اون که گوش نمیکرد و فقط الکی یه دستمال کاغذی روی سایه اش کشید که من راه بیفتم!!!) تا اینکه رسیدیم توی خود پارک!! هنوز یه ربع هم نشده بود که اعتراض کرد: اه اه ای کاش با تو نمی اومدم این پسرا چرا فقط تو رو نگاه می کنن!!! باور کنین چشمم ۴ تا شده بود! گفتم خوب بابا تو بچه ای! هنوز کوچیک به نظر می رسی! آخه تو اینها رو واسه چی میخوای؟ تو نباید از الان توی این راهها بیفتی که اشاره کرد به یکی و گفت که به به چقققدر خوشتیپه!!! منم برگشتم دیدم اه اه یکی از هیزترین نگاههای ممکن روی ما زومه و این دختره هم داره بهش لبخند میزنه! سریع دستشو گرفتم و از پارک اومدیم بیرون. توی راه هم مدام بر می گشت عقب و به پسره علامت می داد. آخرشم در میان همه نصیحت های من برگشت گفت: خنگول یارو که خوش تیپ بود. ظاهرش که پولدار بود از مام که خوشش اومده بود دیگه چی میخوای؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من یه خورده دیگه دوباره رفتم توی منبر! هر چند که اصلا فایده ای نداشت. مسئله اینجاست که از روی حرفاش فهمیدم که چون بابا و مامانش خیلی اختلاف سنی شون با هم و با بچه هاشون زیاده اصلا اینا رو کنترل نمی کنن! اکثر دوستاش توی مدرسه دوست پسر دارند!!! معلموشن معتاده چون هرزچندگاهی یه چیزی از توی جیبش در میاره و میخوره!!! همش هم داره توی کلاس چرت میزنه. اینها اکیپی به همراه دوستانشون و دوست پسرهای دوستانشون پنج شنبه ها میرن سینما و به ننه باباهاشونم میگن میریم کلاس فوق العاده و دسته جمعی درس خوندن و این حرفاااااا!!!! حالا تازه بماند این دختره چه حرفایی از روابط عجیب و غریب بین دوستانش و دوست پسرانشون و برخی اتفاقات خاصی(!) که افتاده بود داشت!!
در تمام مدتی که داشتم با اون دختره حرف می زدم همش با خودم می گفتم که این اگه بزرگ بشه چی میشه و اونوقت خودمون رو مقایسه می کردم که من هنوزه هنوزم و با اینکه ۹ الی ۱۰ سال از دختره بزرگترم ولی فکر می کنم این کارها گناهه و حتی فکر می کنم به نوعی خیانت به خودم و خانواده ام و در آینده طرف مقابلم هست! آخه مسئله حد و حدود هم مطرحه! اینها بچه ان و خیلی از مواقع شاید اصلا نمی فهمن چه اتفاقی داره براشون می افته! مثلا دوست پسر یکی از همکلاس هاش ۲۷ ساله است(!!!) یعنی اختلاف سنی حدود ۱۴ و یا ۱۵ سال!!!
بگذریم آدم هر چی بیشتر فکر می کنه بیشتر کلافه میشه. میخوام یه خورده روابطم رو با این دختر همسایه بیشتر کنم ببینم می تونم روی مخش کار کنم و به راه راست هدایتش کنم یا نه؟ چون خواهری که نداره. دوستاشم که اکثرا از اون طیف هستن. پدر و مادرشم که اصلا تعطیل!!! حالا من جدی جدی احساس مسئولیتم گل کرده. انگار که مثل خواهر کوچیکه خودمه. هرچند که خواهرم از منم عاقلتره:-)